تبليغاتX
***صحراي دل*** - A:link {color:441366;text-decoration: none;} A:visited {color:441366;text-decoration: none;} A:hover {color:040404;text-decoration: none;}

پنجشنبه 1386/12/09 ساعت 13:28

 

یکی از اروم ترین روزهای دنیا زندگی شروع به حرف زدن با مرگ کرد

زندگی:من با زندگی امید میبخشم تو چرا با مرگ همه را ناامید میکنی

مرگ خندید و ارام بود

زندگی:من با زندگی شادی می اورم تو چرا به شادی هاخاتمه میدهی

مرگ هیچ جوابی نمیداد و فقط ارام میخندید

زندگی عصبانیتش به اوج رسید و شروع کرد

من با زندگی چشمی جدید به دنیا باز میکنم تو چرا همه را کور میکنی

مرگ جوابش را میدانست ولی فقط میخندید

زندگی:گفت چرا جواب نمیدهی ولی باز هم مرگ حرفی نزد

زندگی گفت:من با زندگی عشق می افرینم تو چرا شعله عشق را خاموش میکنی.

مرگ هم صبرش تمام شد و

گفت:برای اینکه بدانی تمام کارها وعشقهایت بیهوده است!!!

 


نوشته شده توسط ژوان | موضوع: | لینک ثابت |