تبليغاتX
***صحراي دل*** A:link {color:441366;text-decoration: none;} A:visited {color:441366;text-decoration: none;} A:hover {color:040404;text-decoration: none;}

یکشنبه 1387/01/18 ساعت 15:51

نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند

 


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1387/01/09 ساعت 12:14

 محبت...

    ازآتش پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من سوزانتر است.

                              از گل پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من زيباتر است.

    از شمع پرسيدم محبت چيست؟ گفت از من عاشقتر است.

                              ازخود محبت پرسيدم چيستی؟ گفت نگاهی که به تو باشد.

 


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


پنجشنبه 1386/12/09 ساعت 13:28

 

یکی از اروم ترین روزهای دنیا زندگی شروع به حرف زدن با مرگ کرد

زندگی:من با زندگی امید میبخشم تو چرا با مرگ همه را ناامید میکنی

مرگ خندید و ارام بود

زندگی:من با زندگی شادی می اورم تو چرا به شادی هاخاتمه میدهی

مرگ هیچ جوابی نمیداد و فقط ارام میخندید

زندگی عصبانیتش به اوج رسید و شروع کرد

من با زندگی چشمی جدید به دنیا باز میکنم تو چرا همه را کور میکنی

مرگ جوابش را میدانست ولی فقط میخندید

زندگی:گفت چرا جواب نمیدهی ولی باز هم مرگ حرفی نزد

زندگی گفت:من با زندگی عشق می افرینم تو چرا شعله عشق را خاموش میکنی.

مرگ هم صبرش تمام شد و

گفت:برای اینکه بدانی تمام کارها وعشقهایت بیهوده است!!!

 


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


دوشنبه 1386/11/29 ساعت 19:32

 می اندیشم

مثل پروانه به شمع

و تو هر لحظه که از من دوری

من به چنگال شتابنده ترین

 باد بیابان پیما سرگردانم

و تو خود می دانی

جای فاصله یک فاجعه است

لحظه ها را دریاب


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/11/19 ساعت 16:58

 اگرخنده زلبهایم گریزد

   اگر اشک ز چشمانم بریزد

  اگر با اشک خود دریا بسازنم

  اگرباخنده  خود رویابسازم

  اگر دردت شود با من هم اغوش

  اگر یارت شود از دل فراموش

  بدان تا دم مرگ دوستت دارم


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/11/12 ساعت 23:12

نا مه اي براي تو!

نیمه شب است ....

خواب بر بیداری مغلوب ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.

فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.

عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم

میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.

میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.

اینها را و خیلی چیزهای دیگر را میدانم.

ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.

احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود.

او هم ابرهای سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده .

ابرها هم میخواهند با من هم گریه شوند.

آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..

گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.

و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!

در چنین روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :

به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.

" تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار عشق من تا نامه ای دیگرخداحافظ"
_________________
غم هم اگر تركم كند تنهاي تنها ميشوم


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/11/05 ساعت 16:9


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


پنجشنبه 1386/10/27 ساعت 18:52


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/10/21 ساعت 16:7

گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم وبا ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


پنجشنبه 1386/10/13 ساعت 17:15

 

دفتر عمر مرا٫

با وجود تو شكوهي ديگر٫

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من٫

زندگاني بخشي٫

يا بگيري از من٫آنچه را مي بخشي.

 

                                                             .  .  .


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/10/07 ساعت 18:46

کاش بجاي ستاره تو در آسمان بودي تا بجاي آن تو را

مي ديدم

ميان آن همه نور چشمک زن تو را از آسمان مي چيدم

کاش به جاي ديوار سکوت تو تکيه گاهم بودي

بجاي ان همه دوري هميشه در کنارم بودي

کاش ابري نبود براي گريستن تا چشمانم براي تو مي گريست

کاش گل قلبم بودي تا شايد مي فهميدي اشک

چشمانم براي چيست؟

کاش آينه بودم تا فقط خود را در من مي ديدي

کاش شاخه گلي بودم تا شايد بجاي او مرا مي چيدي

کاش آسمان بودي تا مثل پرنده در آسمانت پرواز مي

کردم

کاش غزل بودي تا تو را با عشق آغاز مي کردم

کاش هميشه گرسنه بودم تا از عشق و چشمانت سير

نمي شدم

کاش عاشقم بودي تا از عشق تو پير نمي شدم

کاش نوشتي بودي تا تو را در دفترم مي نوشتم

يا به يادگار مثال عکس در قاب عکس مي گذاشتم


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/09/30 ساعت 18:43


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


پنجشنبه 1386/09/22 ساعت 22:25

 

هر چه بيشتر مي گريزم

به تو نزديك تر مي شوم

هر چه رو بر مي گردانم

تو را بيشتر مي بينم

جزيره اي هستم

در آب هاي شيدايي

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و يك آيينه

تصويرت را مي چرخانند

از تو آغاز مي شوم

در تو پايان مي گيرم

                                                      ***


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/09/16 ساعت 14:59

***

گفتي كه:

((چو خورشيد٫زنم سوي تو پر٫

چون ماه٫شبي مي كشم از پنجره سر!))

اندوه٫كه خورشيد شدي٫

تنگ غروب!

افسوس٫

كه مهتاب شدي٫

وقت سحر!

                                             ******


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/09/09 ساعت 20:11

چيز هايي كه نگفتم

 

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست٫

نگفتم:((عزيزم٫اين كار را نكن.))

نگفتم:((برگرد

و يك بار ديگر به من فرصت بده.))

وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه٫

رويم را برگرداندم.

حالا او رفته٫ومن

تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم.

نگفتم:((عزيزم٫متاسفم٫

چون من هم مقصر بودم.))

نگفتم:((اختلاف ها را كنار بگذاريم٫

چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است.))

گفتم:((اگر راهت را انتخاب كرده اي٫

من آن را سد نخواهم كرد .))

حالا او رفته٫ومن

تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم.

نگفتم:((اگر تو نباشي

زندگي ام بي معنا خواهد بود.))

فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

اما حالا٫تنها كاري كه مي كنم

گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.

 

نگفتم:((باراني ات را در آر...

قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم.))

نگفتم:((جاده بيرون خانه

طولاني و خلوت و بي انتهاست.))

گفتم:((خدانگهدار٫موفق باشي٫

خدا به همراهت.))او رفت

ومرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم.

 


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


جمعه 1386/09/02 ساعت 23:37

...

من ترا براي شعر بر نمي گزينم

                                             شعر مرا براي تو برگزيده است

در هشياري به سراغت نمي آيم

                                           هربار از سوزش انگشتانم در مي يابم

كه باز نام ترا مي نوشته ام

                                                  ****** 


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |


چهارشنبه 1386/08/30 ساعت 18:8

 

در هر غروب

در امتداد شب

من هستم و تمامت تنهايي.

با خويشتن نشستن.

در خويشتن شكستن .

اين راز سر به مهر

تا كي درون سينه نهفتن

گفتن.

ياري كن

مرا به گفتن اين راز   باز ياري كن.

اي روي تو به تيره شبان آفتاب روز

مي خواهمت هنوز.


نوشته شده توسط سارينا | موضوع: | لینک ثابت |